![]()
خسته ام بیا...
گفته بودم چو بيايي..غم دل با تو بگويم..چه بگويم که غم از دل برود
چون تو بيايي.
هزار سوال دارم که بايد از تو مي پرسيدم و تو نبودي و نبودي و باز هم انتظار براي بودنت و آمدنت و حضور زيبايت. تکليف اين ذهن آشفته از هزار سوال من و اين و آن و همهء اين نسل و اين بشريت چه مي شود؟......يعني بايد با اين آشفتگي پا به خاک بگذارم و بروم و در خاک هم ندانم که اصلا چرا بودم و حالا چرا اينجايم؟ لا اقل به خوابم بيا . به بيداري ام بيا...به روز و شبم بيا...لااقل به ذهنم بيا...به خدا که آشفته ام ازين همه سوال و ازين همه چرا و ازين همه نبودن تو...آخر تقصير من چه بود که به زمان ديگري در اينجا نبودم تا ...تا مولايم غايب از نظر نباشد!..چه کنم تا تو را ببينم و در آنچه درمانده شده ام از تو کمک بگيرم؟...چه کنم؟...نماز شب بخوانم يا چهل شب چهارشنبه راهي جمکرانت شوم؟قرآن بخوانم...؟ همه کتابهايي را بخوانم که نشان از تو دارند؟ تسبيح بگويم و ذکر بخوانم هزار بار؟ آخر تو بگو من چه کنم؟....اگر انسان باشم مي آيي؟ اگر دلي را نسوزانم...اگر از خود بگذرم...مهربان باشم و گذشت کنم. مي آيي؟.......حالا چطور..مي آيي؟..........خسته ام.....بيا.